!!! /سینما پیشرو....بازن/اوان_گارد

نظر سنجی برای انتخاب فیلم جهت نقد و بررسی/فقط نام فیلم را انتخاب کنید/

سلام خدمت علاقه مندان به هنر هفتم :

از انجایی که زمان نقد و تحلیل فیلم اتوبوسی بنام هوس تمام شد وبلاگ سینماپیشرو در نظر دارد

که ۵ فیلم به شما دوستان معرفی کند تا شما با انتخاب یکی از این ۵ فیلم و ارسال برای مدیر

وبلاگ بتوانیم ان را برای شما معرفی کنیم و هم دیگران ما را در نقد وتحلیل فیلم کمک کنند.لذا

شما دوسات فقط نام ۱فیلم از این ۵ فیلم را در قسمت نظر بدهید یا به ا

درس:    nasermolavi@yahoo.com ارسال کنید.هر فیلمی که بیشتری خواستار{نظر} را

داشت توسط وبلاگ معرفی میشود سپس شما دوستان میتوانید نظرات خود را در مورد فیلم ارسال

کنید تا هم ما از ان استفاده کنیم وهم خوانندگان وبلاگ.

۱.دربارنداز.......کارگردان/الیا کازان                 

        

۲.چند کیلو خرما برای تدفین......کارگردان/سامان سالور

     

۳.شبح ازادی .......کارگردان /لوئیس بونوئل

۴.جاده......کارگردان/ فدریکو فلینی

۵.روشنایی های شهر....... کارگردان/چارلز چاپلین

نقدها و بررسیها میتواند در تمام زمینه ها باشد:کارگردانی.بازیگری.موزیک و....

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 9:54  توسط فاطمه اسکندری  | 

وودی الن

Go to fullsize imageGo to fullsize imageGo to fullsize imageGo to fullsize image

اول دسامبر 1935 به دنیا آمدم. از زمانی که 5 سال و شایدم بیشتر داشتم به سینما می‌رفتم و عاشق فیلم دیدن شدم. ما در بخشی از بروکلین که مخصوص طبقه متوسط و کم درآمد بود زندگی می‌کردیم. حدود 25 سالن سینما در محله‌های اطراف جایی که زندگی می‌کردیم وجود داشت که با خانه‌ی ما فاصله زیادی نداشتند و می‌توانستم پیاده بروم و بیایم. بنابراین زمان زیادی را در سینما می‌گذراندم. بچه‌های همسایه معمولا سینما نمی‌رفتند چون پدر و مادرشان مانع سینما رفتن آن‌ها بودند. آن‌ها عقیده داشتند بچه‌ها در این سن و سال باید در هوای آزاد بازی کنند، ورزش کنند، آبتنی کنند. می‌گفتند سینما و فیلم دیدن برای چشم‌ها خیلی مضر است. اما پدر و مادر من مرا به زور به کاری وادار نمی‌کردند. همیشه از تابستان‌ و هوای گرمش نفرت داشتم. در عوض می‌رفتم سینما. آن‌جا سیستم تهویه مطبوع داشت و گاهی 5 یا 6 بار در هفته به سینما می‌رفتم. در همان سنین نوجوانی احساس کردم بعضی از کارگردان‌ها بهتر از بعضی‌های دیگرند. قبلا به این مسئله توجه زیادی نداشتم. در 15 سالگی در نزدیک خانه‌ی ما چند تا سالن سینمایی که فیلم‌‌های خارجی نمایش می‌دادند باز شد. در زمان جنگ نمی‌توانستم فیلم‌های خارجی زیادی ببینم اما بعد از جنگ شروع کردم به دیدن شاهکارهای بزرگ اروپایی. آن فیلم‌ها خیلی متفاوت بودند و من به سرعت به این فیلم‌ها معتاد شدم. احساس می‌کردم این فیلم‌ها از فیلم‌های آمریکایی کامل‌ترند. یک بار داشتم فیلمی از دزدان دریایی را تماشا می‌کردم که فکر کردم هی پسر، من هم می توانم از این کارها بکنم. همیشه دوست داشتم نویسنده بشوم. آخر من همیشه می‌توانستم بنویسم حتی قبل از این‌که خواندن را یاد گرفته باشم. می‌توانستم از خودم قصه‌های جالب در بیاورم. وقتی که استخدام شدم برای آن‌‌ها شوخی‌های بامزه و داستان‌های حیرت‌آور و هیجان انگیز می‌نوشتم و بعد شروع به نوشتن برای تلویزیون و رادیو کردم بعد فیلمنامه نوشتم و سرانجام کارگردانی هم کردم. هنوز راه رسم کار را به اندازه کافی نمی‌دانستم. آخر من به اندازه کافی درس نخوانده بودم من را همان ترم اول از مدرسه اخراج کردند. خیلی زمان برد تا کتاب‌های فروانی را بخوانم و نمایش‌های زیادی تماشا کنم. ولی از آن‌ها چیزهای زیادی را یاد گرفتم و توانستم در این کار پیشرفت کنم. هنگام نوشتن حسی مثل پیکاسو دارم آخر پیکاسو گفته وقتی یک فضای خالی می‌بینی باید آن را پر کنی. من هم از کاغذ سفید متنفر بودم و دوست داشتم کاغذها را سیاه کنم. در نوجوانی اصلا مطالعه کتاب را دوست نداشتم. هیچ وقت کتاب را برای لذت بیشتر نخواندم. خواندن برای من بیشتر یک عادت و وظیفه است. اوایل برای مجله نیویورکر داستان‌های کوتاه می‌نوشتم. وقتی داستان‌های مرا چاپ می‌کردند خیلی هیجان زده می‌شدم چون نیویورکر مجله ادبی سطح بالایی بود. فکر می‌کنم دهه 60 بود. «تازه چه خبر خوشگله» را نوشته بودم. آن‌ها هم آن را چاپ کردند و من به نوشتن برای آن‌ها ادامه دادم. آدم با مطالعه کتاب یا دیدن فیلم یا شنیدن موسیقی مورد علاقه‌اش یاد می‌گیرد و به طریقی در طول سال‌ها بدون آن‌که تلاشی کنید وارد خون‌تان می‌شود.

چند جمله معرکه از وودی آلن :
1. اگر می‌خواهید به کسی کارگردانی فیلم را یاد بدهید می‌توانید به او بگویید مدام برو سینما. این کار جزئی از وجودت می شود.
2. مهم نیست مرگ کجا و کی سراغ من بیاید. مهم این است که وقتی مرگ بیاید آن‌جا نباشم!
3. دوست ندارم در قلب مردم زندگی کنم ترجیح می‌دهم در آپارتمان خودم باشم .
4.به من میگویند روشنفکر. می‌دانید چرا؟ چوم من هنرمندم. چون عینک می‌زنم و چون فیلم‌هایم فروش نمی‌رود.
5. عشق مثل یک استراحت‌گاه برای فراموش کردن این موضوع است که زندگی یک تراژدی است.
6. کمدی یعنی برادران مارکس. چون کمدی در ژن‌ها و سلول‌های آنها وجود دارد.
7. دوست ندارم مردم عادی مرا در آغوش بگیرند یا حتی به لباسم دست بزنند. ولی برگمان چرا. حتی می‌توانست لباس‌های مرا برای خودش داشته باشد.
8.وقتی نسخه نهایی منهتن آماده شد احساس کردم این اون چیزی نبود که می خواستم . به همین خاطر از یونایتد آرتیستز خواستم از پخش اون جلوگیری کنه و من هم در عوض یک فیلم مجانی براشون بسازم اما آن ها پاسخ دادند :از فیلم خوشمون اومده و قصد نداریم سرمایه مون رو به باد بدیم.
9.همیشه دوست داشتم یک فیلم بزرگ بسازم فکر نمی کنم این اتفاق بیافتد اگر این اتفاق می افتاد اون وقت وقتی سریر خون رو می دیدم احساس حقارت نمی کردم .
10.وقتی صبح از خواب بیدار می شم با بچه ها بازی می کنم و با فعالیت ها یی خودم را مشغول می کنم تا فراموش کنم که امیدی ندارم.

نوشته شده توسط :ناصر مولوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 16:3  توسط فاطمه اسکندری  | 

آکادمی هنرها و علوم سینمایی


Academy Of Motion Picture Arts And Sciences
img/daneshnameh_up/e/e6/oscar4.jpg
آکادمی هنرها و علوم سینمایی ، سازمانی صنفی است که مرکز آن در بورلی هیلز ، واقع در ایالت کالیفرنیا است و اعضای آن دست اندر کاران ساخت فیلم های سینمایی هستند.

img/daneshnameh_up/4/42/myer.jpg
فکر تاسیس آکادمی در سال 1927 و در یک مهمانی شام در خانه
لوئی بی مایر ( Louis B.Mayer ) ، رئیس استودیوی مترو گلدوین مایر ( Metro-Goldwyn Mayer ) و یکی از چهره های سرشناس هالیوود به وجود آمد. در این مهمانی سیصد نفر حضور داشتند که همگی از دست اندر کاران سینما بودند. هر یک از این مهمان ها چکی به مبلغ 100 دلار ، به منظور تاسیس آکادمی پرداخت کردند. و به این ترتیب نخستین جلسه آکادمی هنرها و علوم سینمایی ، با نام اختصاری AMPAS ، با حضور این سیصد نفر تشکیل شد و بیانیه آن هم منتشر شد. در این بیانیه به اهداف تشکیل این آکادمی اشاره شده. در پنجمین هدف این بیانیه آمده است :

« آکادمی ، توسعه و پیشبرد هنر و علوم مربوط به این حرفه را از طریق مبادله افکار سازنده و همچنین توسط اهدای جایزه ها برای دستاوردهای با ارزش در رشته های گوناگون تشویق خواهد کرد. »

همان طور که این بند بیانیه نشان می دهد آکادمی پایه گذاری شد تا برداشت عمومی از صنعت سینما را بهبود ببخشد و حامی پیشرفت های هنری و تکنیکی سینما باشد.

img/daneshnameh_up/c/c8/capra.jpg
دو سال بعد یعنی 1929 ، آکادمی اولین مراسم اهدای جایزه به بهترین های سینما ی آمریکا را برگزار کرد. آکادمی در ده سال اول حیات خود دوره ای طوفانی را پشت سر گذاشت ، به ویژه در اواسط دهه سی که شایعاتی پیرامون مداخله و رشوه خواری در اهدای جوایز شنیده شد و به یکباره به کاهش شدید اعضای آکادمی به دلیل بی اعتمادی منجر شد. در هر حال آکادمی توانست ، به ویژه با روی کار امدن
فرانک کاپرا ( Frank Capra ) ( از کارگردانان توانای سینمای آمریکا) در پست ریاست آکادمی ، این مشکلات را پشت سر بگذارد و این دوره بحران را طی کند. پس از این دوره آکادمی خود را به یکی از مراکز مهم سینمایی آمریکا و جهان بدل کرد. جنبه های فرهنگی ، روش انتخاب اعضا و سعی در به دور نگهداشتن این موسسه از جریانات سیاسی ، سندیکایی و کارگری ، آن را یک موسسه قابل احترام ساخته.


هیات عالیه آکادمی

نظارت ، اتخاذ سیاست ها و خط مشی های کلی و مدیریت حقوقی به عهده هیات عالیه آکادمی است. اعضای این هیات عبارت اند از یک رئیس ، معاون اول او ، معاون دوم او ، یک خزانه دار ، معاون خزانه دار ، یک دبیر ( سخنگو ) ، معاون او ، یک مدیر عامل و چهار نفر مشاور او.


هیات رئیسه آکادمی

این هیات از بین اعضای سیزده شاخه آکادمی انتخاب می شوند. تعداد این افراد 13 نفر است و دوره ریاست آنها دو سال است. وظایف این هیات بیشتر جنبه فرهنگی دارد ، فعالیت برای بهبود و توسعه و مبادله خدمات سینمایی در جهان ، ایجاد حسن تفاهم متقابل بین مردم و دست اندرکاران صنعت سینما و همچنین اجرای وظایفی که از سوی هیات عالیه آکادمی به آنها محول می شود.


هیات اجرایی آکادمی

این هیات زیر نظر مدیر عاملی فعالیت می کنند که از میان اعضای هیات رئیسه انتخاب شده. وظایف این گروه ، انجام فعالیت ها و خدمات اداری آکادمی و اجرای اموری است که از سوی هیات عالیه صادر می شوند.


عضویت در آکادمی

امروزه آکادمی دارای شاخه های زیر است:
کارگردانی ، نویسندگی ، بازیگری ، فیلم برداری ، تدوین ،
طراحی صحنه ، موسیقی ، صدا برداری ، جلوه های ویژه ، تهیه فیلم ، مدیریت تولید ، طراح تولید ، فیلم های کوتاه ، انیمیشن ، مستند ، روابط عمومی ، خدمات اداری و هیئت اجرایی.
عضویت تنها به افرادی اهدا می شود که در هنرهای مربوط به سینما به دستاوردهای با ارزشی رسیده باشند و شایستگی انها از سوی هیئت رئیسه تایید شده باشد.

اعضای آکادمی به چهار گروه تقسیم می شوند:
1- اعضای فعال: اعضایی که تخصص آنها برابر با یکی از شاخه های بالا است. این اعضا سالانه مبلغی را به عنوان حق عضویت پرداخت می کنند.
2- اعضای دائم : این افراد از همه مزایای اعضای فعال برخوردارند و در ضمن حق عضویت پرداخت نمی کنند.
3- اعضای دستیار : کسانی که در صنعت سینما خدماتی انجام می دهند ولی در خلق آثار سینمایی مشارکت ندارند ( مانند محققین ، تحلیل گران ، اساتید دانشگاه ها در رشته سینما و...). این افراد حق رای و همچنین حق عضویت در هیات رئیسه را ندارند و همچنین باید حق عضویتشان را پرداخت کنند.
4- اعضای افتخاری: این افراد حق رای ندارند و از پرداخت حق عضویت معافند.


اقتصاد آکادمی

آکادمی موسسه ای غیر انتفاعی است که در آمد آن از طرق زیر حاصل می شود:
حق عضویت ، چاپ و فروش کتاب های مربوط به سینما ، انتشار و فروش جزوه ها و راهنماهای مختلف درباره بخش های مختلف سینما ، اجاره ای که از سالن های نمایش و استودیوهای فیلم سازی متعلق به آکادمی دریافت می کند و همچنین درامدی که از پخش تلوزیونی مراسم اسکار به دست می آورد.


جوایز آکادمی

آکادمی علاوه بر جایزه اسکار جوایز دیگری نیز اهدا می کند که عبارت است از :
مدال لیاقت ، گواهینامه ، لوح و جایزه تالبرگ که به یادبود
اروینگ تالبرگ ( Irving Thalberg )، از تهیه کنندگان نامی سینما اهدا می شود و تندیسی از سر اوست.

img/daneshnameh_up/f/f0/thalberg.jpg جایزه تالبرگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 16:3  توسط فاطمه اسکندری  | 

اسکار چیست


img/daneshnameh_up/b/b8/cinema.gif
 

OscaRًًً
img/daneshnameh_up/1/16/oscar2.jpg
وقتی در سال 1929 برای نخستین بار ، آکادمی هنرها و علوم سینمایی آمریکا به هنرمندان سینمای امریکا جایزه داد ، کمتر کسی پیش بینی می کرد که این مجسمه کوچک ، که حتی نام هم نداشت ( بعدها نام اسکار را بر آن نهادند) روزی به یکی از سمبل ها و نمادهای جهانی سینما بدل شود.

مراسم اسکار که همه ساله در اواخر اسفند ماه برگزار می شود یکی از معتبرترین مراسم های سینمایی جهان ، به ویژه در آمریکاست که از سوی یکی از مهم ترین سازمان های سینمایی آمریکا یعنی آکادمی هنرها و علوم سینمایی ، هر ساله بر پا می شود. این جشنواره به شیوه ای کارامد و بسیار منظم از ساله 1929 همه ساله برگزار شده و نتایج آن بسیار در سرنوشت و جایگاه فیلم ها و سینماگران گیرنده جایزه و حتی آنها که نامزد دریافت جایزه شده اند ، موثر بوده است.

همگان بر این مسئله توافق نظر دارند که با وجود فراز و نشیبی که اسکار داشته ، به ویژه بعد از شایعاتی که درباره غیر عادلانه بودن انتخاب ها در سال 1935 بر سر زبان ها افتاد و آکادمی را دچار بحران کرد ، رای گیری برای انتخاب بهترین ها در اسکار ، یکی از بی خدشه ترین جریان های انتخاباتی در سراسر جهان است که مورد خلافی در آن دیده نشده و تا زمان اعلام نتایج کسی از نام برندگان خبر ندارد.

جایزه اسکار ، نخستین جایزه ای نبود که در امریکا به فیلم و سازندگان آن داده می شد. این مجلات و روزنامه های سینمایی بودند که نخستین بار به بهترین هایی که خود انتخاب می کردند جایزه دادند تا هم فروش نشریات خود را بالا ببرند ، هم توجه سینماگران را به ویژه برای مصاحبه جلب کنند. از بین این ها می توان به مجله فتوپلی ( Photoplay ) اشاره کرد که اهدای جایزه را از سال 1920 آغاز کرد و همچنین روزنامه فیلم دیلی ( Film Daily ). با این وجود این اسکار بود که به عنوان مهم ترین آنها شناخته شد و این اهمیت علاوه بر ممانعت از جانب داری محافظه کارانه و اقتصادی مجلات و روزنامه ها ، یکی به دلیل آن است که روش رای گیری آکادمی به صورتی انجام می شود که تقلب و دستیابی پیش از مراسم به نام برندگان را ناممکن کرده و این مسئله ای است که بسیاری از سینماگران ، منتقدان و تحلیل گران ان را تایید می کنند. برای مثال جرج کیوکر ( George Cukor ) ، از جمله کارگردانان توانای سینمای آمریکا که خود در سال 1964 برای فیلم
بانوی زیبای من ( My Fair Lady ) برنده جایزه اسکار شد در این باره گفته:

« محبوبیت واقعی مفهوم خاصی دارد. نمی توان آن را جعل کرد. اگر از روی کنجکاوی به تاریخ جایزه ها نظر کنید ، حقیقت آشکار می شود. گزینش های اکادمی را گذشت زمان تایید کرده است.»

علت دیگر ارزش اسکار شاید بیشتر برای خود سینماگران باشد و آن حقیقتی است که مکررا از زبان خود آنها شنیده شده ، اینکه جذاب ترین جنبه اسکار آن است که این جایزه ها از جانب همتایان آنها به آنها داده می شود. وقتی اورسن ولز ( Orson Welles ) در سال 1971 جایزه افتخاری را از اسکار دریافت کرد گفت:

« امیدوارم همگان دریابند که چرا این جایزه تا این حد برای من ارزشمند است. این جایزه از جانب مردم به من داده نشده ، منتقدین هم در این کار سهم کمی دارند. این جایزه از سوی دست اندر کاران سینما به من داده شده ، آنهایی که عشق بیشتری به سینما دارند. »

با وجود همه این ها نمی توان این نکته را بی اهمیت جلوه داد و یا از روی آن به سادگی گذشت که اسکار موجب بسیاری دغل کاری ها شده. نتایج اسکار در سرنوشت فیلم ها و کسانی که آن را دریافت می کنند بسیار تاثیرگذار است. هیچ ضابطه مشخصی برای تعیین کردن محبوبیت و درآمدی که برنده شدن و نامزد شدن جایزه به همراه می آورد ، وجود ندارد ، با این حال براورد کرده اند که جایزه بهترین فیلم سال ، مبلغی حدود 15 تا 30 میلیون دلار به فروش فیلم می افزاید و نامزدی هم به همین صورت ولی با درصد کمتر ( این نتایج قطعی نیست و در برخی موارد هیچ افزایشی دیده نشده). سینماگرانی هم که نامزد یا برنده جایزه می شوند معمولا دستمزدشان چندین برابر می شود حتی تا ده برابر. این عوامل که اقتصاد سینما را بیش از پیش به رخ می کشند موجب شده اند که بعضی از دست اندرکاران سینما با پرداخت مخارج گزاف هزینه های تبلیغاتی به دنبال این جایزه باشند. از جمله آگهی های گوناگون در مجله های معتبر و تجارتی سینما نظیر
ورایتی ( Veraiety ) و هالیوود ریپورتر ( Hallywood Reporter ) ، برپایی مهمانی های مجلل برای نمایش خصوصی فیلم ها با حضور عوامل و دست اندر کاران سینما و...
در حالی که آکادمی علوم و هنرهای سینمایی به نفسه این گونه اعمال را غیر عادلانه و ناپسند می داند. از سال ها پیش ناظران و سازمان های مختلف مرتبا آکادمی را برای این نوع تبلیغات و رفیق بازی ها و احساسات بی دلیل که در بین اعضا شیوع پیدا کرده و ممکن است بر گزینش برندگان تاثیر بگذارد سرزنش می کنند.

به این ترتیب اگر چه کسی مدعی نیست که نظام توزیع جایزه ها در مراسم اسکار بی نقص است اما کل نظام از احترام عمومی و محبوبیتی عظیم برخوردار است و در مناسبات جهانی سینما هم بسیار تاثیر گذار و مهم است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 15:50  توسط فاطمه اسکندری  | 

بررسی فیلم اتوبوسی بنام هوس از دید بینندگان

نقد ها وتحلیل های خود را در مورد فیلم زیر در قسمت نظر بدهید بگذارید تا دیگران هم استفاده کنند

فیلم:اتوبوسی بنام هوس

کارگردان:الیا کازان

بازیگران:مارلون براندو.کارل مالدن

     کیم هانتر.ویوین لی

موزیک:الکس نورث

فیلم نامه:تنسی ویلیامز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 15:44  توسط فاطمه اسکندری  | 

گرتا گاربو

گرتا گاربو

گرتا گاربو در سال ۱۹۳۲

گرتا گاربو (به انگلیسی : Greta Garbo) ستاره سرشناس سوئدی سینمای هالیوود با نام کامل گرتا لوویسا گوستافسون در ۱۸ سپتامبر ۱۹۰۵ در استکهلم سوئد دیده به جهان گشود. اولین فیلم خود را در سال۱۹۲۰ با نام «آقا و خانم استکهلم» بازی کرد. پس از شش سال بازی در فیلم‌های سوئدی توسط مسئولان کمپانی متروگلدوین مایر دیده شد و سرانجام در سال ۱۹۲۶ به آمریکا رفت.

اولین فیلم هالیوودی او سیلاب نام داشت که درخشان ظاهر شد و با ایفای نقش در فیلم اغواگر به کارگردانی فرد نیبلو منتقدین سینما را کاملا به ظهور یک ستاره بی‌بدیل امیدوار کرد. جسم و شیطان به کارگردانی کلارنس براون اوج شکوفایی گاربو بود. بسیاری این فیلم را از بهترین فیلم‌های دوران صامت سینما می‌دانند. زوج هنری گیلبرت و گاربو از این فیلم شکل گرفت. فیلم زن الهی با بازی گرتا و کارگردانی ویکتور شوستروم سوئدی در سال ۱۹۲۸ به دلیل خوش ساخت بودن بسیار مورد توجه قرار گرفت.

او دههٔ ۳۰ را با فیلم آنا کریستی بر اساس نمایشنامه‌ای از یوجین اونیل آغاز کرد. در سال 1931 در کنار کلارک گیبل جوان در فیلم «ظهور و سقوط سوزان لیناکس» به کارگردانی رابرت زد لئونارد قرار گرفت. گرتا از سبک خشن بازی گیبل خوشش نیامد. یک بار دیگر در فیلم اسکار گرفته و زیبای «گراند هتل» در سال ۱۹۳۲ با یوان کرافورد ستاره دیگر آن زمان هالیوود همبازی شد و با اینکه هیچ صحنه‌ای را در کنار هم نبودند ولی از ساخت فیلم راضی نبودند و از اینجا بود که گاربو تنها بازیگری شد که کارگردان و بازیگران روبروی فیلم‌هایش را خود انتخاب می‌کرد.

دقت در انتخاب فیلم‌ها در آن زمان بسیار کم بود ولی گاربو از معدود بازیگرانی بود که کم فیلم بازی می‌کرد ولی گزیده. در دههٔ ۳۰ فقط در شاهکارهای این دهه ایفای نقش کرد.

سه‌گانه‌های تاریخی او بسیار مشهور هستند. در سال ۱۹۳۳ در ملکه کریستینای روبن مامولیان در کنار جان گیلبرت و در نقش ملکه کریستینا، در سال ۱۹۳۵ در تراژدی آناکارنینای کلارنس براون در کنار فردریک مارش و در نقش آنا کارنینا و بالاخره در شاهکار عاشقانهٔ جرج کوکور یعنی کمیل در سال ۱۹۳۶ در کنار رابرت تیلور و در نقش مارگریت. تراژدی فیلم کمیل پس از سالها از ساخت فیلم هنوز مثال زدنیست. مرگ مارگریت در آغوش معشوقش آرماند از اشک‌آورترین لحظه‌های تاریخ سینماست.

هفتمین و آخرین همکاری گرتا با کلارنس براون کارگردان فیلم «فاتح» در سال ۱۹۳۷ است که داستان ماری والفسکا می‌باشد که با ناپلئون بناپارت رابطه کوتاه مدتی برقرار می‌کند و از او صاحب پسری می‌شود.


در سال ۱۹۳۹ در فیلم نینوتچیکا به کارگردانی ارنست لوبیچ در نقش مامور خشک مزاج روسیه در پاریس را ایفا کرد که گرفتار عشقی می‌شود. جمله معروف او در این فیلم «تمدنی که زنهایش چنین کلاه‌هایی به سر بگذارند دوام نمی‌آورد» به یاد ماندنی است. در این فیلم وقتی ملوین داگلاس از روی صندلی به زمین افتاد ملکه غمگین سینما گرتا گاربو چند دقیقه در میان تعجب همگان می‌خندد.

 
سنگ قبر گرتا گاربو
 

آخرین فیلم گاربو در سال ۱۹۴۱ با نام «زن دو چهره» و به کارگردانی جرج کوکور می‌باشد که گاربو در دو نقش ظاهر می‌شود. این وداعی زود هنگام با سینما بود. جمله معروف او « بعد از جنگ خیلی چیزها عوض شده و جهان به پدیده‌های نو نیازمند است...» نمود روشنی از خداحافظی زودهنگام او از سینما است.

گاربو از ابتدا شخصیتی منزوی و خاص داشت. مهمترین و بهترین ویژگی او این بود که هیچگاه با کسانی که با در کنار بودن‌شان لذت نمی‌برد همنشین نمی‌شد حتی اگر مجبور به تحمل تنهایی بود. این صفت نیک او بود که باعث شد تا زمان مرگش در انزوا بماند ولی با کسانی که خیرش را نمی‌خواستند هم کلام نشود. او در فیلم‌هایی معناگرا و ارزشمند که اکثرا تراژدی بودند بازی کرد و هرگز رو به آثار ضعیف و کم‌مایه نیاورد در حالی که بازیگرانی بودند که کاملا غرق در آثار این سبک شدند.

وی در ۱۵ آوریل ۱۹۹۰ در نیویورک آمریکا درگذشت.

 جوایز

او ۲ بار برای فیلمهای کمیل ۱۹۳۶ و آنا کارنینا ۱۹۳۵ برنده جایزه بهترین بازیگر زن منتقدان فیلم نیویورک شد و ۴ بار هم برای آنا کریستی ۱۹۳۰ و عاشقانه ۱۹۳۰ و کمیل ۱۹۳۶ و نینوتچیکا ۱۹۳۹ نامزد اسکار شد ولی در کمال ناباوری موفق به کسب آن نشد تا اینکه آکادمی در سال ۱۹۵۵ اسکار افتخاری را به او اعطا کرد.


فیلمها

خانم و آقای استکهلم 1920

چگونه لباس بپوشیم 1921

نان روزانه ما 1921

شوالیه شاد 1921

اغواگر 1926

سیلاب 1926

گوشت و شیطان1926

عشق 1927

زن الهی 1928

بانوی مرموز 1928

زن ماجراهای عاشقانه 1928

ارکیده های وحشی 1929

بوسه 1929

آنا کریستی1930

عاشقانه 1930

الهام 1931

ظهور و سقوط سوزان لیناکس 1931

ماتاهاری 1931

گراند هتل 1932

آنگونه که دوستم داری 1932

ملکه کریستینا 1933

پرده رنگین 1934

آنا کارنینا 1935

کمیل 1936

فاتح 1937

نینوتچیکا 1939

زن دو چهره1941



+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 15:36  توسط فاطمه اسکندری  | 

میکل انجلو آنتونيوني در کسوف

 

كارگردان: ميكل‌آنجلو آنتونيوني/ نويسنده: ميكل‌آنجلو آْنتونيوني و تونينو گوئرا/  بازيگران: آلن دلون (پيرو)، مونيكا ويتي (ويتوريا)، فرانچسكو رابل (ريكاردو)، ليلا بريجنون، روسانا روري، ميرللا ريچياردي، لوييس سايگنر/ فيلمبردار: جياني دي ونانتسو/ موسيقي: جيوواني فوسكا/ تدوين: ارالدو دا روما / مدير توليد: دانيلو مارچياني/ سياه و سفيد، 118 دقيقه، محصول 1962ايتاليا

 

برگي از بحران رابطه

ميكل آنجلو آنتونيوني، بعد از «فرياد» (The Cry) زبان سينمايي خويش را مي‌يابد، زباني كه نه تنها فرم و ساختار را متبلور مي‌كند بلكه در حوزه محتوا نيز مي‌تازد و با ته‌نشين كردن نوعي آرامش كه امضاي خود او بر آثارش است به كنكاش زندگي انسان مدرن –هرچند كمتر مي‌توان نشانه‌هايي از تعارض با مدرنيسم در اين آثار يافت- به لحاظ اجتماعي، سياسي و رواني دست مي‌زند؛ كنكاشي كه با فرياد متولد گشت و به سه گانه تفكربرانگيزش اعم از سه فيلم «كسوف» (The Eclpise)، «شب» (The Night) و «ماجرا» (The Adventure) به بلوغ رسيد و در ادامه با «صحراي سرخ» (Red Desert) و «در فراسوي ابرها» (Beyond the Clouds) به تحكيم ساختار رسيد و با آميختن سياست و جامعه‌شناسي و نگرش تاريخي به «حرفه‌: خبرنگار» (Profession: Reporter)، «آگرانديسمان» (Blow Up) و «نقطه زابريسكي» (Zabriskie Point) تبديل شد. او بارها نشان مي‌دهد كه سينما ابزاري توانا براي نفوذ به روابط بي‌پرده انساني است و با تورق روان آدمي به صفحاتي نخوانده و نديده‌اي مي‌رسد كه جز شگفتي و تحير چيزي براي مخاطب باقي نمي‌ماند، شايد از اين روست كه آنتونيوني به شدت فيلمساز مخاطب خاص است و نه مخاطبي كه به فرم روايي كلاسيك و داستانگويي عاميانه در سينما خو گرفته باشد. از اين جهت، سينماي او سينماي ژرف انديش و پر امتداد است و چنان بر آنچه خود را بر آن محاط مي‌كند عميق مي‌گردد كه ريتم (از مبناهاي فرم در سينما) به ايستايي مي‌رسد و بر خويش نظر مي‌افكند. ريتم ايستا و بدون جنجال آثار او به ويژه در سه‌گانه مذكور براي مخاطب عام آزار دهنده و خواب‌آور است. او هيجان را از تصوير مي‌ربايد و به متن اهدا مي‌كند. بله، اين زبان سينما چيزي است كه آنتونيوني آن را ابداع و احيا مي‌كند، بررسي رابطه آدمها و نفوذي روانكاوانه با استفاده از تكنيكهاي فرميك و ساختارهاي سينمايي. اين تكنيكها چيزي نيستند مگر دوربين، نور، بازيها و تدوين و در مجموع ميزانسن‌هاي او هرچه عريان‌تر و هرچه عميق‌تر نمايان مي‌گردند.

ساختار فرماليستي آثار آنتونيوني و به ويژه كسوف، دستكاري فرم روايت و داستانگويي كند و پرهيز از يكي از اركان فرم به نام توازي است، هرچند توازي از فرم كاسته مي‌گردد اما در متن ظهور مي‌يابد و تاويل اثر را با نگاهي عميق‌تر طلب مي‌كند. تاويل آنتونيوني در كسوف و آثار ديگرش تاويلي از نوع كشف نماد يا تعبير رويا آنچه كه روانشاسي مدرن در پيش مي‌نهد نيست، هرچند فيلمهاي او عاري از نماد و استعاره نيستند اما او با در كنار هم چيدن سكانسها دست به توليد تئوري و متني كه بايد كشف گردد مي‌زند به جاي اينكه داستان توليد كند. نمونه بارز اين گفته سكانسهاي اوليه آگرانديسمان است. به هر جهت، اين شيوه در كسوف جايگاه ويژه‌اي دارد و در ماجرا در اوج است. حذف توازي با تقويت عليت در آثار آنتونيوني (به لحاظ فرم كلاسيك روايت در يك اثر دراماتيك) جايگزين مي‌گردد اما عليت نيز در فيلمهاي او سبك و سياق خاص خود را دارد (زني در ماجرا ناپديد مي‌شود؛ نمي‌فهميم چرا و فيلم با اين سوال كه آيا او برخواهد گشت بسته مي‌شود). آدمها در فيلمهاي او حساس، نكته‌سنج، مغموم و پر از نگاه پرسشگر هستند. به راحتي نمي‌توان با آنها ارتباط گرفت و به آساني قابليت همذات‌پنداري ندارند. مخاطب اين فيلمها در ارتباط گرفتن با شخصيتها دچار ترديد مي‌شود چون هرچه پيش مي‌رود تشابهات لازم را براي همراه شدن با آنها در خويش نمي‌يابد؛ اين موضوع حتي از نگاه منتقدين از ضعفهاي آثار او به شمار مي‌روند با اين وصف كه اينها ويژگيهاي سبك‌شناسانه‌اي بيش نيستند.

 

كسوف، عشق يا رابطه‌اي خاموش؟

سكانس افتتاحيه زماني آغاز مي‌گردد كه آنتونيوني قسمت اعظم ماجراها و گفتگوهاي انجام شده بين ويتوريا (مونيكا ويتي) و ريكاردو را از ما مخفي كرده است. اين مساله از ته‌سيگارهاي مانده در زيرسيگاري و سحرگاه بيرون از ساختمان و چراغهاي روشن نمايان است، گويي هر آنچه گذشته به ما مربوط نبوده است و به عنوان گزينشي از پايان يك رابطه نتيجه بحث در اختيار ما قرار مي‌گيرد. به اين ديالوگ ويتوريا دقت كنيد:

«گفتي، مي‌خواستي خوشبختم كني اما آيا نبايد براي ادامه دادن اين رابطه من هم احساس خوشبختي بكنم؟»

اين خلاصه‌اي از آن چيزي است كه منتج شده است. ويتوريا با دنياي ريكاردو در مقام يك مرد بيگانه است، در هر صورت معضل ويتوريا (يا يك زن گرفتار آمده در چنگال زندگي مدرن) عدم ارتباط با درون و بيرون مردي چون ريكاردو است. ريكاردو به عنوان مردي كه نماينده طبقه مرفه و مهمتر از آن روشنفكر مدرن‌زده است بي آنكه بخواهد و جستجو كند نمي‌تـواند محفلي گرم براي آغوش ويتوريا باشد. دكوراسيون خانه ريكاردو و نقاشيهايي كه بر گوشه و كنار روي ديوار كوبيده است فضاي ذهني و عيني اين مرد را آشكار مي‌سازد. اگر روابط بين مرد و زن را به طور از پيش تعيين شده و كليشه‌اي به گونه‌اي در نظر بگيريم كه زن مرد را محلي براي تمايلات اتكا طلبانه و قدرت‌مندانه در نظر آورد و مرد به زن به عنوان بستري براي تظاهر احساس و غرايزش در نظر بگيرد، باز هم نكات گمشده‌اي در رابطه مرد و زن در ابتداي فيلم به چشم مي‌خورد كه مهمترين آنها ملموس نبودن عشق در همپوشاني دو دنياي غريب مرد و زن و تبديل اين وديعه خوشايند به شعر و احساسات متعالي‌اي است كه هيچ‌گاه در عمل جواب نمي‌دهد؛ ويتوريا از دنياي مردانه‌اي كه آن را قبل از آغاز فيلم تجربه كرده فراري مي‌دهد و اين فرار با باز كردن پرده‌ها و تماشاي دنياي بيرون نمود مي‌يابد. رفتن آرام ويتوريا از خانه انعكاس غربت زن امروز از دنياي پر رمز و راز مرد فرداست. آن چيزي كه در بستر جامعه‌اي كه در آينده درگير تقابل و گم كردن ارزشهاي انساني است. آنتونيوني نشان مي‌دهد كه زن‌ها بيشتر نگران كمرنگ شدن اين ارزشها هستند و آن را با دوري كردن از دنياي غريزي مردان بروز مي‌دهند، دقت كنيد به پس زدن ويتوريا از عشق‌بازي با ريكاردو. به طور كلي معضل فيلمساز غربت دو دنياي مونث و مذكر و پيدايش اصطكاك بين اين دو دنياست. ريكاردو سوالهايي صريح مي‌پرسد:

«از كي مرا دوست نداري؟ پاي كس ديگه‌اي در ميونه؟ هر كاري بخواي برات مي‌كنم.»

و پاسخ زن در تعارض با اين صراحت و بي‌پردگي كه خاص بستر روانشناسانه مرد است سرشار از ابهام و سوالهايي نهفته است:

«نمي‌دونم. نمي‌تونم. درست نيست كه اين كارو انجام بدم. اينجا بمونم كه چيكار كنم؟»

عشق معضل آنتونيوني نيست، بلكه ابزار انتقاد از معضلي است كه دنياي مرد و زن را از هم دور مي‌كند. سكانس ابتدايي به لحاظ روانكاوانه درست و ضربتي عمل مي‌كند. چيزي كه بين زن و مرد رو به زوال است و اكنون آنچه متولد مي‌شود قطع رابطه‌اي سرد و خاموش است. در حقيقت، شايد تقابل اين دو دنيا مانعي باشد براي درخشيدن خورشيد عشق، تولد يك كسوف در آغاز فيلم.

 

تجربه دوباره، غريزه‌مندي آغاز رابطه

بخش اعظم فيلم به آشنايي و ايجاد ارتباط جديد بين ويتوريا و پيرو (با بازي آلن دلون) اختصاص دارد. ويتوريايي كه يك تجربه ارتباط با مردان را پشت سر گذاشته است، اين بار با اتكا به غريزه و تبديل آن به شكلي منفعل و تغيير شكل دهنده به عشق رابطه‌اي جديد درمي‌اندازد. ويتوريا عوض نشده است، او زني حساس و درون‌گراست كه هر دم مرد مقابلش را به بوته نقد مي‌كشد و از بيگانگي خويش با او يا او با دنياي ذهني‌اش ابراز ناخرسندي مي‌كند. اين‌بار، در مقام يك زن با تجربه، غريزه را مهار و معنويت ارتباط را فرياد مي‌كند تا گمگشته خويش؛ يا به تعبيري دريافت نقطه اتكا و يافتن حفره‌اي براي مخفي شدن در محفل مردانه را جستجو نمايد.

هرچه از دنياي ريكاردو نمي‌دانستيم اكنون از دنياي پيرو مي‌دانيم و فيلمساز ما را به مقايسه‌اي روانشناسانه و تلويحي بين دو شخصيت دعوت نمي‌كند. ريكاردو را از چند ديالوگ و ميزانسني كه آنتونيوني براي ما چيده است مي‌شناسيم، هرچند اندك اما شناختي عميق وجود دارد. سكانسهاي بيشتري براي معرفت‌شناسي و تحصيل عميق رواني مرد اصلي فيلم يا پيرو وجود دارد؛ بازار بورس و علاقه‌هاي او به اوتومبيل و خوشگذراني در آپارتمان مجللش به صراحت تصوير مي‌گردند. شايد همه اينها چيزهايي باشند كه ريكاردو را از ويتوريا جدا كرده بودند اما آنتونيوني بر اصالت آنها با تاكيد و كند كردن ريتم فيلم در آن تاييد مي‌كند. ويتوريا سعي در تبديل دنياي غريزه‌مند پيرو به دنياي عاطفي و معنوي خويش دارد و فيلمساز انرژي و نيت او را براي انجام چنين كار دشوار و كشنده‌اي به نمايش مي‌گذارد. در نهايت اين نبرد پيروزي ندارد و دوباره به قطع ارتباط مي‌انجامد. دنياي مردانه پيرو دنيايي خالي از احساس است، دنيايي است خشك كه با اعداد و ارقام و پول سر و كار دارد. تاكيد آنتونيوني بر اين موضوع با نمايش سكانسهاي طولاني از بازار سهام و مبارزات پيرو براي نقل و انتقال سهام و كسب درآمد بيشتر كه به زعم ويتوريا شبيه به رينگ بوكس است مشهود است. از طرف ديگر پيرو زن مقابلش را تنها يك زن مي‌بيند، كسي كه بايد او را براي مدتي دوست داشته باشد، با او عشق‌بازي كند چيزي جز پاسخگويي به اميالش در اين رابطه نمي‌يابد. چيزي كه طبيعت دنياي مردانه است و گويي از آن گريزي نيست. پيرو به حد لازم از عطوفت و سرسختي مردانه‌اش بهره مي‌گيرد و آن را در تقابل با دنياي ويتوريا محك مي‌زند. در اينجا، تناقض آشكار دو سوي ارتباط شكل مي‌گيرد و رابطه را دچار بحران ساخته و از آن بستري تاريك و خاموش براي جدايي مي‌آفريند. پيرو از تصاحب ويتوريا به دليل غربت ذاتي دنيايش با دنياي ويتوريا مايوس مي‌گردد و ويتوريا از ساخت و پرداخت پيرو براي دعوت به آغوش خويش كه كيفيتي عاطفي و معنوي دارد نا اميد مي‌گردد. تجربه مجدد ويتوريا محكوم به شكست است چون در عمل مرد به غريزه خويش و زن به طبيعت خود ارجاع داده مي‌شود.

 

تحليل رواني

آثار آنتونيوني و به خصوص سه‌گانه، در فراسوي ابرها و اپيزود سوم اروس به شدت نيازمند تحليل و تبسيط روانشناسانه هستند. چنانچه فرويد بيان مي‌كند، اگر شخصيت را مجموعه‌اي از تمايلات، خواستها، علاقه‌ها و هنجارها در نظر بياوريم، براي رفع نقصان در هر يك از اين مولفه‌ها نيازمند مكانيسم دفاعي هستيم كه شخص با اتكا به بخش ناهشيار شخصيت و ضمير ناخودآگاه نهاد آدمي از آنها بهره مي‌گيرد. به نظر مي‌رسد سكوت در فيلمهاي آنتونيوني تركيبي همگون از دو مكانيسم دفاعي «جايگزيني» و «فرافكني» است. اين مكانيسمهاي دفاعي شخصيت، به عنوان كنشهاي طبيعي در ذات رواني انسان مستور هستند و در وقت خودش بروز مي‌يابند. يكي از دلايل سركوب تمايلات در تعريف شخصيت همين غريبگي دنياي مردان و زنان است كه در شخصيت زن فيلم تبديل به سكوت و جايگزيني مي‌گردد. او نقصها را در نقاب خاموشي مخفي مي‌كند و تنها به ابهام و كشف خويش توسط مرد دل مي‌بندد. بازگشت و گرايش به طبيعت به عنوان يك مولفه در مكانيسم دفاعي شخصيت از جمله مواردي است كه در كسوف به چشم مي‌خورد. در يك سكانس ويتوريا با دوستان دنيا ديده‌اش تنها مي‌شود و با تاكيد دوربين بر عكسهايي از طبيعت افريقا، شاهد رقص بومي ويتوريا هستيم. زن ميزبان، عكسهايي از حيوانات درنده –كه اشاره فيلمساز به دنياي طبيعي و غريزي مردان از نگاه زنهاي فيلم است- مفتخر است كه سالها چنين حيواناتي را شكار مي‌كرده است. غريزه مردانه بادكنكي است پوشالي كه توسط نگاه منتقد و عاطفي زن (كه توسط يك شليك نشان داده مي‌شود) مورد هدف قرار گرفته و مي‌تركد. اين همان فرافكني است چون غريزه هرچند در مردان نمود عيني دارد اما نمي‌تواند از فطرت زن جدا باشد؛ ويتوريا اين موضوع را در نقاب سكوت خويش –جايگزيني- مخفي مي‌نمايد. تقايل دنياي مردانه و زنانه تقابلي عميق و درك آن دشوار است، چيزي كه آنتونيوني سعي در بازتاب و كشف رمزهاي رواني آن دارد.

 

سكانس پاياني؛ سينمايي ناب

قرار ملاقات در محل هميشگي. كنار نرده‌هاي چوبي و بشكه قديمي آب. پاره چوبي بر سطح آب شناور است، نمايي از تخطئه پيرو توسط ويتوريا، اگر آب را كيفيت رابطه اين دو نفر بدانيم. انتظار. آدمهايي در ايستگاه اتوبوس. اتوبوسها مي‌آيند و مي‌روند. مادري با فرزندش در كالسكه مي‌گذرد. وقتي انتظار محبوب را مي‌كشند راه رفتن مورچه‌ها بر تنه درخت و عبور و مرور آدمهاي غريبه نيز سرگرم‌كننده است. آب از بشكه سرازير مي‌شود و به جوي مي‌پيوندد. پايان رابطه. شب نزديك است. انتظار. آيا دوربين نگاه پيرو يا ويتوريا است؟ آيا يكي از دو طرف رابطه به محل قرار آمده است؟ خير، اين تنها دوربين سمج آنتونيوني است. انتظار مي‌كشيم و از پايان ارتباط ناخرسنديم. هر لحظه منتظريم تا دست كم يكي از دو نفر به محل بيايد، حتي زني را از پشت با ويتوريا اشتباه مي‌گيريم. خورشيد فرو مي‌نشيند و فضاي سنگين شب حاكم مي‌گردد. اين است نمايش انتظار و درك عميق آن با ابزار سينما در كارنامه آنتونيوني. هر دو طرف رابطه، با پشت سر گذاشتن غريزه و نقض خويش، با اين كه گفته‌آند فردا و پس‌فردا و روزهاي ديگر همديگر را خواهند ديد؛ همزمان تصميم به قطع رابطه مي‌گيرند. دنياي مردان مخصوص مردان و دنياي زنان مخصوص زنان باقي مي‌ماند و هيچ وجه اشتراكي وجود ندارد. ريكاردو و پيرو با سكوت از زندگي ويتوريا حذف مي‌گردند. كسوف آنتونيوني، نمايش تقابل طبيعت دو جنس مخالف انساني است، تقابلي كه از هر روزني براي نفوذ ياري مي‌طلبد و دست آخر آن را مسدود مي‌يابد. فيلم نمايشي غريب از بيگانگي اين دو دنياست، دو دنيايي كه مرد و زن پيرامون خويش مي‌سازند.

ناصر مولوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 15:16  توسط فاطمه اسکندری  | 

الیا کازان اغلو

 

 


الیا کازان ، با نام اصلی الیا کازان اغلو ، از کاگردانان مهم سینما و همچنین تئاتر ، در سال ۱۹۰۹ از پدر و مادری یونانی در شهر کنستانتینوپل ﴿استانبول امروزی﴾ به دنیا آمد . در سن ۴ سالگی با والدینش به امریکا مهاجرت کرد و در نیویورک مقیم شد. پدرش تاجر فرش بود . کازان پس از پایان تحصیلات متوسطه به کالج ویلیامز ، در دانشگاه ییل (YALE ) رفت و به تحصیل رشته درام نویسی پرداخت و پس از فارغ التحصیلی در دهه ۱۹۳۰ به کار با یک گروه تئاتر پرداخت. کازان نخستین نمایشنامه اش را در ۱۹۳۵ روی صحنه برد و در دهه ۱۹۴۰ به عنوان یکی از مستعدترین کارگردانان تئاترهای برادوی شهرت یافت. از معروفترین نمایشنامه های او می توان به

پوست دندان های ما ﴿۱۹۴۲ ، تمام پسران من ﴿۱۹۴۷ و چای و سمپاتی ﴿۱۹۵۳ اشاره کرد.

کازان کار خود به عنوان یک فیلم ساز را با فیلم های مستند آغاز کرد : اهالی کامبرلندز در 1937 و به تو بستگی دارد در 1941 از آن جمله اند.

نخستین فیلم بلند داستانی کازان ، درختی در بروکلین می روید (1945) نام داشت. این فیلم برگرفته از رمانی به همین نام اثر بتی اسمیت بود. درختی در بروکلین می روید ، در باره ء یک خانواده ء بروکلینی در سالهای آغاز قرن بیستم بود که الیا کازان مایه های دراماتیک آن را بیشتر کرد. فیلم برای هنرپیشه ء مرد نقش اولش، جیمز دون ( James Dunn ) یک اسکار و برای کازان ، امنیتی ۹ ساله برای کار در کمپانی فوکس (Twentieth Century Fox ) به ارمغان آورد.

در سال 1947 الیا کازان در تاسیس موسسه اکتورز استودیو ﴿Actor's Studio ، یکی از مهم ترین کلاس های بازیگری در آن زمان که شیوه بازیگری متدی را آموزش و رواج می داد ، مشارکت کرد و بعدها از همین بازیگران آموزش دیده برای بازی در فیلم هایش استفاده کرد از جمله مارلون براندو (Marlon Brando) ، جیمز دین (James Dean)و... .

کازان در این سال ها بیشتر به خاطر کارگردانی قدرتمند و واقع گرای نمایشنامه های تنسی ویلیامز( Tennessee Williams) ( مانند اتوبوسی به نام هوس ﴿۱۹۴۷) و آرتور میلر ( Arthur Miller )(مانند مرگ دستفروش ﴿۱۹۴۸) مورد تحسین قرار گرفت. در ۱۹۴۷ کازان با ساخت سه فیلم به موفقیت هایش افزود و خود را بیش از پیش به عنوان چهره ای سینمایی معرفی کرد: دریای علف ها (بر اساس رمانی از کنراد ریشتر ( Conrad Richter)بومرنگ و توافق یک جنتلمن. توافق یک جنتلمن نخستین اسکار کارگردانی را برای کازان به همراه داشت. در این فیلم گریگوری پک( Gregory Peck ) در نقش یک خبرنگار اصول گرا ظاهر شده بود که داستانی با مضامین ضد نژادپرستانه می نویسد و همین داستان ماجراهایی را برای او به همراه دارد. کازان در فیلم بعدی اش ، پینکی (1949) هم به مسائل سیاه پوستان در آمریکا می پردازد. پینکی دربارهء بحران هویت یک دختر سیاه پوست است ، رنگ پوست این دختر چنان روشن است که به راحتی می تواند با سفیدپوستان اشتباه گرفته شود. کازان در سال 1950 ، وحشت در خیابان ها را ساخت که تریلری بود تماما فیلمبرداری شده در خیابانهای نیواورلئان.

در سال 1951 ، کازان تصمیم گرفت نمایش نامه معروف تنسی ولیامز ، اتوبوسی به نام هوس را که خود بارها با موفقیت به روی صحنه برده بود جلوی دوربین ببرد. کازان برای ساخت این فیلم به سراغ مارلون براندو رفت تا نقش استنلی کوالسکی را برایش بازی کند. براندو پیش از این در تئاتر این نقش را به روی صحنه برده بود و با بازی درخشانش ، بر گرفته از شیوه متدی ، انقلابی در عرصه بازیگری ایجاد کرده بود. اتوبوسی به نام هوس تیم بازیگری بسیار خوبی داشت و مارلون براندو ( در نقش استنلی کوالسکی ) ، ویوین لی (Vivien Leigh)( در نقش بلانش ) کیم هانتر ( Kim Hunter)( در نقش استلا ) و کارل مالدن (Karl Malden)( در نقش خواستگار بلانش) فوق العاده ظاهر شدند. کازان با استفاده از بازیگران توانایی که در اختیار داشت به خوبی توانست فضای سرد ، غم بار و وهم آلود نمایش نامه ویلیامز را به تصویر بکشد و اثری خلق کند که بعد از سال ها هنوز جذاب ، تاثیر گزار و منقلب کننده است.

در سال 1952کازان در برابر کمیته فعالیت های ضد آمریکایی مک کارتی حاضر شد و به عضویت سابق خود در حزب کمونیست آمریکا اقرار کرد. کازان در این کمیته رفقای کمونیست سینمایی اش را به کمیته مک کارتی لو داده و نام آنها را به لیست سیاه افزود. این عمل کازان در حق دوستان و لطمه ای که مک کارتیسم به استناد گفته های او به بسیاری از اعضای جامعه سینمایی آن زمان امریکا زد ، لکه سیاهی در کارنامه و زندگی او شد ، هر چند که بسیاری معتقدند این عمل او در آینده کاری اش بسیار تاثیر مثبت داشت اما باید به این نکته توجه داشت که در موقعیتی که کازان در آن گیر افتاده بود تنها دو راه وجود داشت یکی راهی که انتخاب کرد و دیگری سکوت که این دومی نابودی محض کاری و سینمایی او را به همراه داشت چون در اوج خلاقیت دیگر نمی توانست به کار در هیچ استودیویی امیدوار باشد.

در سال 1952 کازان فیلم زنده باد زاپاتا راساخت. این فیلم بر اساس داستان جان اشتاین بک (John Steinbeck ) ساخته شد. در این فیلم براندو در نقش زاپاتا ظاهر شد. در اوج دوران مک کارتی کازان این فیلم را با وجود آنکه مبارزات به حق قهرمانی انقلابی را در برابر نظام حاکم نشان می داد ، فیلمی ضد کمونیستی معرفی کرد.

مردی بر طناب بندبازی (1953) ، فیلم بعدی کازان بود ، فیلمی هیجان انگیز و ضد کمونیستی دو آتشه که ماجرایش در چکسلواکی بعد از جنگ می گذرد ، و در آن یک گروه سیرک می خواهند از پشت پرده آهنین ( اصطلاحی برای مرزهای شوروی سابق) بگریزند.


فیلم بعدی کازان که یکی از مهم ترین و بهترین فیلم هایش است ، در بارانداز (1954) نام دارد که آن را بر اساس داستانی از باد شولبرگ (Budd Schulberg )ساخت. در این فیلم براندو نقش محوری را بر عهده دارد. کازان در این فیلم ، یک باجخور اتحادیه کارگری را همچون استعاره ای از جاسوسان کمونیست ها نشان داد و آشکارا جاسوسی کردن برای صاحب کار را امری اخلاقی جلوه داد. این فیلم 8 جایزه اسکار را برد ، از جمله اسکار بهترین کارگردانی و همچنین موفقیت تجاری بسیاری به همراه داشت.

در سال 1955 ، کازان به سراغ رمان دیگری از جان اشتاین بک به نام شرق بهشت رفت ، رمانی پیرامون عشق ، احساسات و عصیان نسل جدید آمریکا که نمی توانند در متن خانواده هایشان خود را جای دهند. در این فیلم جیمز دین در نقش پسر احساساتی و سرکش فیلم ظاهر شد. جیمز دین چهره جذاب و زیبایی داشت و در آن زمان به بت جوانان آمریکا بدل شده بود ، اما کازان خود از سپردن این نقش به او ناراضی بود زیرا چهره او بیش از حد جذاب بود و در نقش این پسر جای نمی گرفت.

در این زمان کازان کمپانی فیلم سازی اش به نام نیوتاون پروداکشن ( Newtown Production ) را تاسیس کرد و توانست فیلم های بعدی اش را در آن بسازد ، از جمله :
فیلم عروسک (1956) ، فیلم نامتعارفی که از دو نمایش نامه تک پرده ای از تنسی ویلیامز اقتباس شده بود.
سیمایی در میان جمع (1957) بر اساس داستان کوتاهی از باد شولبرگ درباره فرصت طلبی و سوء استفاده از شهرت توسط یک شخصیت معروف تلوزیونی.
رودخانه وحشی (1960) که به صاحبان قدرت در دره های منطقه ء تنسی می پرداخت که سعی داشتند با جاری کردن سیل در منطقه ، سدی در آنجا بسازند.
شکوه علفزار (1961) ، اقتباسی از نمایش نامه ویلیام اینج ( William Inge )، درباره آسیب های اجتماعی و نوع زندگی منحرف جوانان که به شیوه زندگی آمریکایی باز می گردد که این آخری موفقیت تجاری بسیاری به دست آورد.

در این سال ها کازان تئاتر را رها نکرده بود و هر چند وقت نمایش نامه ای را بر صحنه می برد. همچنین کازان به نوشتن رمان هم روی آورد و حتی در فیلم های بعدی اش از نوشته های خودش استفاده کرد مانند ،آمریکا آمریکا(1963) که سرگذشت یک مهاجر یونانی جوان را نقل می کرد و سازش (1969).

در دهه هفتاد کازان دو فیلم ساخت: فیلم ملاقات کنندگان ( 1972) درباره دو سرباز سابق ویتنام است که به خانه ء سرباز همرزم دیگرشان حمله می کنند و آخرین ثروتمند ( 1976) درباره هالیوود دهه 1930 که بر اساس رمان اف. اسکات فیتزجرالد (F.Scott Fitzgerald ) ساخته شد. در این فیلم رابرت دنیرو نقش تهیه کننده فیلمی که شخصیتش براساس ایروینگ تالبرگ (Irving Thalberg )معروف پرداخت شده بود ، را بازی می کرد . هر دو فیلم اخیر با نقدهای متفاوتی مواجه شدند .
بازدیدکنندگان یک شکست مطلق تلقی شد ، و نشریه نیویورکر درباره آخرین ثروتمند نوشت :

‹‹چنان سست و بی رمق است که گویی فیلمی خون آشامی بعد از رفتن خون آشامان است. ››

کازان پس از این بیشتر اوقات خود را صرف نوشتن و انتشار رمان های دیگر خود کرد از جمله زندگی نامه خودش را نوشت. الیا کازان کارگردان بزرگ و مهمی بود اما همواره واکنش اهالی سینما بخاطر ماجرای سال ۱۹۵۲ نسبت به او متفاوت بوده است. برخی او را بخشیدند و برخی هرگز به او روی خوش نشان ندادند.
فیلمهای کازان مجموعا۲۲ اسکار را به خود اختصاص داده و در ۶۲ مورد کاندید اسکار شدند که از این مجموع ۲ اسکار بخاطر کارگردانی به خود کازان تعلق گرفت.

مارلون براندو درباره او گفته است:

« کازان بهترین کارگردانی است برای بازیگران که می توانید بیابید . چون خودش بازیگر بوده ، البته بازیگری بخصوص . او چیزهایی را درک می کند که کارگردانان دیگر نمی توانند . او به شما الهام می بخشد . . . کازان چیزهای بسیاری برای بازیگران به ارمغان آورده است ، او شما را دعوت به بحث و مجادله با خود می کند . او از معدود کارگردانان خلاق و فهیمی است که در می یابد بازیگر دارد به کدام سو می رود . او به شما اجازه می دهد تا صحنه را به شکلی که می خواهید بازی کنید . »

الیا کازان در 28 سپتامبر سال 2003 در 94 سالگی درگذشت.

گزیده فیلم شناسی الیا کازان ( در مقام کارگردان)

 

اهالی کامبرلندز ( 1937- The People Of The Cumberlands )

 

به تو بستگی دارد (1941- It'S Up To You )

 

درختی در بروکلین می روید ( 1945- A Tree Grows In Brooklyn )

 

دریای علف ها (1947- The Sea Of Grass)

 

بومرنگ (1947- Boomerang )

 

توافق یک جنتلمن (1947- Gentleman's Agreement )

 

پینکی (1949- Pinky )

 

وحشت در خیابان ها (1950- Panic In The Streets )

 

اتوبوسی به نام هوس (1951- A Streetcar Named Desire )

 

زنده باد زاپاتا (1952- Viva Zapata )

 

مردی روی طناب بندبازی (1953- Man On A Tightrope )

 

در بارانداز (1954- On The Waterfront )

 

شرق بهشت (1955- East Of Eden )

 

عروسک (1956- Baby Doll )

 

سیمایی در میان جمع ( 1957- A Face In The Crowd )

 

رودخانه وحشی ( 1960- Wild River )

 

شکوه علفزار ( 1961- Splender In The Grass )

 

آمریکا آمریکا ( 1963- America America )

 

سازش (1969- The Arrangement)

 

بازدیدکنندگان ( 1972- The Visitors )

 

آخرین ثروتمند ( 1976- The Last Tycoon)

 


گزیده جوایز و افتخارات

برنده جایزه اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم های توافق یک جنتلمن در سال 1948 و در بارانداز در سال 1955.
برنده جایزه گلدن گلوب در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم در بار انداز در سال 1955و برنده گلدن گلوب بهترین فیلم برای فیلم های توافق یک جنتلمن در سال 1948 ، در بارانداز در سال 1955 ، عروسک در سال 1957 و آمریکا آمریکا در سال 1964.
برنده نخل طلای کن در رشته بهترین فیلم دراماتیک برای فیلم شرق بهشت در سال 1955.

                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 15:13  توسط فاطمه اسکندری  | 

ELIA KAZAN

Elia Kazan (1909-2003) - Elia Kazanjoglous

 

American stage and film director, whose best-known works include the Oscar winning films GENTLEMAN'S AGREEMENT (1948) and ON THE WATERFRONT (1954). Many of Elia Kazan's works have social or political theme. From 1945 to 1961 Kazan was one of the giants of American cinema, who lost many friends, when he offered names to the House Un-American Activities Committee.

'Since talent is so often the scar tissue over a wound, perhaps I had more than most men. Study those you admire for what they've accomplished, and you may be able to identify the painful and costly events that made them despair for a time but that, in the end, they had to thank for the fortitude of spirit that made it possible for them to achieve what they did.' (from Elia Kazan: A Life, 1988)

Elia Kazan was born in Istanbul (according to some sources Kayseri) of Greek parentage. In 1913, at the age of four, his family emigrated to the US and settled in New York City, where his father, George Kazanjoglous, became a rug merchant. Kazan's father expected that his son would go into the family business, but his mother, Athena, encouraged Kazan to make his own decisions.

Kazan attended public schools in New York City and New Rochelle, N.Y. After graduating from Williams College, Massachusetts, Kazan studied drama at Yale. In the 1930s Kazan acted with New York's Group Theater. Its other members included among others Lee Strasberg, Clifford Odets, and Stella and Luther Adler. During this period Kazan earned his nickname 'Gadg,' short for Gadget - he never learned to love the name. For about 19 months in 1934-36, Kazan was a member of a secret Communist cell.

In 1947 Kazan founded the Actor's Studio with Cheryl Crawford and Robert Lewis. He directed his first stage play in 1935 and in the 1940s he gained fame as one of Broadway's finest talents. Kazan was especially acclaimed for his powerful and realistic direction of the plays of Tennessee Williams, such as A Streetcar Named Desire (1947), and Arthur Miller, such as Death of a Salesman (1948). Among other stage successes were The Skin of Our Teeth (1942), a huge hit based on Thornton Wilder's history of human race, All My Sons (1947), and Tea and Sympathy (1953). The Skin of Our Teeth, written by Thornton Wilder, earned Kazan his first New York Drama Critics' Circle Award. After Streetcar, Kazan participated very actively in the construction of Williams's texts for the stage. He sent long letters to Williams, who often made substantial changes in his plays. In 1955 Williams said that he felt Kazan has usurped his authority as writer with Cat on a Hot Tin Roof. Critics said that Kazan brought commercial values into the artist's domain.

As a film director Kazan started with documentaries and made his first feature film, A TREE GROWS IN BROOKLYN in 1945. It was a dramatization of Betty Smith's novel about a Brooklyn family in the early years of the 20th century. The film won the veteran actor James Dunn an Oscar and secured Kazan's place with Fox for the next nine years. In 1947 Kazan won the Academy Award as the best director for Gentleman's Agreement. In the film Gregory Peck played a high-principled reporter writing a story of Anti-Semitism. Racial theme's continued in PINKY (1949), about a black girl and her identity crisis - she is so light-skinned that she could pass for a white.

Kazan's co-operation with Marlon Brando, the most famous student of the Actors Studio, started in the Broadway production of A Streetcar Named Desire, which was adapted into screen in 1951. The relationship between the warm and practical Stella (Kim Hunter) and Brando as the self-possed Stanley is directed dramatically and truthfully. Vivien Leigh as Blanche du Bois repeated her theatrical interpretation and Karl Malden was good as the hoped-for suitor. "Kazan is the best actor's director you could ever want," Brando said later, "because he was an actor himself, but a special kind of actor. He understands things that other directors do not. He also inspired you. Most actors are expected to come with their parts in their pockets and their emotions spring-loaded, when the director says, "Okay, hit it," they go into a time-slip. But Kazan brought a lot of things to the actor and he invited you to argue with him. He's one of the few directors creative and understanding enough to know where the actor's trying to go. He'd let you play a scene almost any way you'd want." (from Conversations with Marlon Brando by Lawrence Grobel, 1991) Leigh won an Academy Award for Best Actress and Karl Malden for Supporting Actor. Manny Farber in the Nation (October 20, 1951) did not like the film: "Everything that kept the Broadway Streetcar, from spinning off into ridiculous melodrama - everything thoughtful, muted, three-dimensional - has been raped, along with poor Blanche Dubois, in the Hollywood version... Brando, having fallen hard for the critics' idea that Stanley is simply animal and slob, now screams and postures and sweeps plates off the table with an apelike emphasis that unfortunately becomes predictable."

Brando had central roles in VIVA ZAPATA! (1952) and On the Waterfront (1954), which won eight Oscars. The film was based on Budd Schulberg's account of corruption in N.Y.C. harbour unions. Schulberg himself had also testified as a friendly witness before the Congressional committee. There were more directors, screenwriters, actors and others who couldn't continue their career in film business, when they made the opposite decision. The scene in a taxicab, where Brando, playing Terry Malloy, ex-pug and longshoreman, tells his brother (Rod Steiger) that he coulda been a contender, instead of a bum, is a part of film history. Lee J. Cobb played the corrupt Union boss, Eva Marie Saint was Malloy's girl friend, and Karl Malden was the local priest.

The theme of conflicting loyalties had parallels to Kazan's own life. He had given a testimony in 1952 to the House Un-American Activities and admitted past membership in the Communist party and named others from his group. "No one who did what I did, whatever his reasons, came out of it undamaged," Kazan wrote in his autobiography Elia Kazan: A Life. "I did not. Here I am, thirty-five years later, still worrying over it. I knew what it would cost me. Do I now feel ashamed of what I did? ... The truth is that within a year I'd stopped feeling guilty or even embarrassed about what I'd done..." Kazan's next film, EAST OF EDEN (1955), was based on John Steinbeck's novel. The central role was played by James Dean. Kazan disliked Dean, and he was too cute for Steinbeck's pretensions. BABY DOLL (1956) was constructed from two of Tennessee Williams's short plays and dealt with sex in the decadent Deep South. A FACE IN THE CROWD (1957) was based on Budd Schulberg's short story about a popular television personality (Andy Griffith) who develops high political ambitions and starts to climb to power. WILD RIVER (1960) was set at the end of the Depression. Kazan dealt with Tennessee Authority Valley's plans to flood the country side and build dams. Montgomery Cliff played a T.V.A. agent who falls in love with Lee Remick. During the shooting Clift stayed sober most of the time and got close to Remick. "I wanted their scenes to show ambivalence - attraction, repulsion, fear, love," said Kazan later. "I'd literally stop the action time and time again and just zero in on the intensity of their feeling."

In SPLENDOR IN THE GRASS (1961), Kazan's last hit movie, Natalie Wood and Warren Beatty played young loves in Kansas in the Twenties, just before the Depression. "Kazan may have spent two years trying," wrote Arthur B. Clark in Films in Review (November 1961), "but he has not gotten it right. Once again the hatred of American life he puts into his films results in caricatures. In fact, some of the scenes in Splendor in the Grass are so repulsive they seem deliberately calculated to denigrate the US in foreign eyes."

On stage Kazan continued his interpretations of Tennessee Williams's and Arthur Miller's plays and worked also with such playwrights as Robert Anderson, William Inge. Kazan was Marilyn Monroe's lover before Arthur Miller married her, but she did not play in his films. However, Kazan's second wife, the actress Barbara Loden, played Marilyn Monroe in After the Fall, written by Arthur Miller. Kazan's films AMERICA AMERICA (1963), following the adventures of a young Anatolian Greek immigrant (Stathis Giallelis), and THE ARRANGEMENT (1969), starring Kirk Douglas, were based on his own novels. "I enjoyed doing the picture," Douglas recalled in his book of memoir, The Ragman's Son (1988). "Kazan was trying to do something different, bold, go inside the head of my character in all his confusion over his career, his women, his father, his life. Screening of the picture drew mixed reactions. In the editing, Kazan changed the ending. I felt that he hadn't made the movie that was based on his book, the movie that he had shot."

In the 1970s Kazan made THE VISITORS (1972), about two Vietnam vets, who invade the house of third vet. THE LAST TYCOON (1976), his last film, was set in Hollywood in the 1930s. It was based on F. Scott Fitzgerald's novel, adapted by Harold Pinter. Robert de Niro was a movie producer, whose character was inspired by the famous Irving Thalberg. Both films reveived mixed critics - The Visitors was considered a total failure, and The Last Tycoon "so enervated it's like a vampire movie after the vampires have left." (New Yorker) From the 1970s Kazan devoted more of his time to writing, publishing the novels THE UNDERSTUDY (1974) and ACT OF LOVE (1978). In the 1980s appeared THE ANATOLIAN (1982), AN AMERICAN ODYSSEY (1989), and Kazan's autobiography ELIA KAZAN: A LIFE (1988).

In 1983 Kazan was honoured for his Life Achievement in a Kennedy Center ceremony. When he received in 1999 the Honorary Oscar, Warren Beatty rose and applauded and Nick Nolte remained seated stony-faced. Kazan's films have earned 22 Academy Awards and 62 nominations, including two Directing Oscars. He was married three times; all his wifes were blondes. "Being Greek, blondness is my fetish," Kazan wrote in The Arrangement. In 1932 he married Moly Day Thatcher, a playwright; they had four children. She died in 1963. Barbara Loden, an actress, writer and director, whom he married in 1967, died in 1980. From 1982 Kazan was married to Frances Rudge. Elia Kazan died on September 28, 2003, at his home in Manhattan.

For further reading: Elia Kazan: Interviews, ed. by William Baer (2000); Kazan - The Master Director Discusses His Films, ed. by Jeff Young (1999); Tennessee Williams and Elia Kazan by Brenda Murphy (1992); A Life by Elia Kazan (1998); Elia Kazan: A Guide to References and Resources by Lloyd Michaels (1985); Elia Kazan: A Biography by Richard Schickel (2005)

FICTION AND NON-FICTION:

  • AMERICA AMERICA, 1962
  • THE ARRANGEMENT, 1967 - Sopimus elämän kanssa (suom. Jussi Nousiainen, 1973)
  • THE ASSASSINS, 1972 - Pelon maa ( suom. Jaakko Lavanne, 1976)
  • THE UNDERSTUDY, 1974
  • ACTS OF LOVE, 1978 - Rakkauden kaikki teot (suom. Seppo Loponen, 1979)
  • THE ANATOLIAN, 1983
  • A LIFE, 1988
  • AN AMERICAN ODYSSEY, 1989

FILMS:

  • THE PEOPLE OF THE CUMBERLANDS, 1937 (also prod., screenplay)
  • IT'S UP TO YOU, 1941
  • A TREE GROWS IN BROOKLYN, 1945 - based on Brry Smith's novel
  • THE SEA OF GRASS, 1947 - based on Conrad Richter's novel, starring Spencer Tracy and Katherine Hepburn
  • BOOMERANG, 1947
  • GENTLEMAN'S AGREEMENT, 1947 - based on Laura Z. Hobson's novel, screenplay Moss Hart, starring Gregory Peck, Dorothy McGuire, John Garfield, Celeste Holm, Anne Revere
  • PINKY, 1949 - based on Cid Ricketts Summer's novel Quality, screenplay by Philip Dunne and Dudley Nichols, starring Jeanne Crain, Ethel Barrymore, Ethel Waters, William Lundigan
  • PANIC IN THE STREETS, 1950 - starring Jack Palance and Richard Widmark
  • A STREETCAR NAMED DESIRE, 1951 - Viettelyksen vaunu - written by Tennessee Williams from his play, starring Marlon Brando, Vivien Leigh, Kim Hunter, Karl Malden
  • VIVA ZAPATA!, 1952 - written by John Steinbeck, starring Marlon Brando, Joseph Wiseman, Jean Peters, Anthony Quinn
  • MAN ON A TIGHTROPE, 1953 - screenplay by Robert Sherwood, starring Fredrick March, Cameron Mitchell, Adolphe Menjou
  • ON THE WATERFRONT, 1954 - Alaston satama - written by Budd Schulberg from his novel, starring Marlon Brando, Eva Marie Saint, Lee J. Cobb, Rod Steiger, Karl Malden
  • EAST OF EDEN, 1955 (also prod.) - Eedenistä itään - screenpay by Paul Osborn from John Steinbeck's novel, starring Raymond Massey, James Dean, Julia Harris, Jo Van Fleet
  • BABY DOLL, 1956 (also prod.) - based on Tennessee William's short plays, starring Karl Malden, Eli Wallach, Carroll Baker
  • A FACE IN THE CROWD, 1957 (also prod.) - written by Budd Schulber, from his story Your Arkansas Traveller, starring Andy Griffith, Lee Remick, Walter Matthau, Patricia Neal
  • WILD RIVER, 1960 (also prod.) - screenplay by Paul Osborn, novels Borden Deal, William Bradford Huie, starring Montgomery Clift, Lee Remick, Jo Van Fleet
  • SPLENDOR IN THE GRASS, 1961 (also prod.) - screenplay by William Inge, starring Natalie Wood, Warren Beatty
  • AMERICA AMERICA, 1963 (also prod. screenplay from own novel) - starring Stathis Giallelis, Frank Wolff, Elena Karam, Harry Davis
  • THE ARRANGEMENT, 1969 (also prod. screenplay from own novel) - starring Kirk Douglas, Faye Dunaway, Deborah Kerr, Richard Boone
  • THE VISITORS, 1972, starring James Woods, Patrick McVey, Patricia Joyce
  • THE LAST TYCOON, 1976 - screenplay by Harold Pinter, based on F. Scott Fitzgerald's novel, starring Robert de Niro, Robert Mitchum, Tony Curtis, Jeanne Moreau, Jack Nicholson

  •  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 15:10  توسط فاطمه اسکندری  |